نامه های بی مخاطب - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 6:14
سلام حال من خوب است ،هنوز دنبال عطر گلپر تازه می گردم برای تزئين آلبالو های یخ زده فریزر،برای حس ترش و شیرین انار و رایحه ی تندش بر روی کاسه داغ عدسی،حال من وابسته به خوش بینی بچه گانه ام خوب است همان حسی زیاده از حد احمقانه ای که امید دارد مادري نظرش را تغییر دهد و پشیمان شود ،همان حس ابلهانه ای که...
ارزوی محال - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:14
می دونی مکزیکی ها درباره اقیانوس آرام چی می گن؟ اونا می گن که اقیانوس آرام خاطره نداره.این همون جائیه که من می خوام بقیه عمرم رو اونجا زندگی کنم.یک جای گرم، بی هیچ خاطره ای. رهایی از شائوشنک
ذهن یاغی (شمشیر دو لبه) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:13
شب میلاد پیامبر بود و بهناز بعد از میهمان دیروز حالا منتظر ورود جناب دکتر بود ،پدر نارضايتي اش واضح بود نشسته بود جلوی تلویزیون و بی توجه به تکرار مادر مبنی بر تعويض لباسش با همان لباس از جایش جم نخورده بود ،جناب دکتر و خاله اش حدودا اذان مغرب بود که پیدایشان شد پدر با اکراه پیراهنش را روی پیژامه ان...
شک - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:54
برای هزارمین بار پیام نانوشته را پاک می کند ،قانون عجیبی وجود دارد ،قانونی که حکم می کند میان ماندن و رفتن ،فکر می کند بر سر یک دوراهی مانده تا شب تصمیمش را باید بگیرد ،فرصت زیادی نمانده برایش. + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت توسط
و خدا رحم کند اینهمه دلتنگی را! - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:54
ساده و کوتاه می گویم ،برو دل بريدن از تمامت، سخت بود یک نفر دائم به من می گفت تو! آسمانم بر هجومش تشنه بود چشم می بندم ،دگر بازش نکن اشتباهات من و تو ساده نیست عاشقی یک قصه و افسانه است در وصالش لذت جانانه نیست ساده می گویم تو هم باور نکن قصه کوتاه و زبانم قاصر است از نوشتن تا وجودم فرق هاست در حقیق...
اعدام - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:54
صد ها غزل به دفتر شعرم نشسته است باید بچینمشان تا نمرده اند بر روی دست دلم یک ترانه مرد تردید می کنم که نویسنده اش منم نمرود ذهن مدعی تاج و تختش است خون تمام دفتر من را مکیده است اعدام می کند نفس های ذهن خسته رانمرود ذهن در طلب خون تازه است نمرود قصه با گزش یک پشه نمرداین من به پای غرورش سقوط کرد آي...
مرگ جادوگر - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 15:52
تمام روستا حرف پیچیده بود می گفتند سیامک عاشق دبیر آمار شده،دبیر آمار بزرگتر از سیامک بود ،زن عمو گیلدا می گفت مادرش دق می کند از دست این پسر. معلم آمار زیبا بود هرچند ابروهای نامنظم و پرپشتش زیبایی اش را مخفی کرده بود اما هر آدمى با یک دو دو تا چهارتای ساده اسیر چشمان عسلی و درشت خانوم معلم می شد م
گریه مداوم - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 15:52
نوزادش مدام جیغ می زد آنقدر که از حال می رفت و صدایش ناله لی خفیف می شد،دست و پایش را گم کرده بود،نمی دانست باید چه کند ،میهمان هایش شب مانده بودند ،هیچ کس جز خودش نبود ،همه خواب بودند و گاهی صدای نچ نچ و گاهی تغیر که شیر مادرش خوب نیست و هزاران حرف دیگر که گاه سکوت را می شکست ،دل مادر جوان را هم ،د
بعد از ظهر ابری! - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 15:52
هوای ابری و گرفته حالش را بدتر کرده بود ،خسته سیگاری را آتش زد و به دیوار تکیه داد ،شاید همان روزها اگر رفته بود و تماش کرده بود الان اوضاع بهتری داشت ،حواسش پی روزهای گذشته دوید بارها تمام جاده را دعوا کرده بودند . صدای و جیغ و داد و دعوای بچه ها داشت حوصله اش را سر می برد ،کلافه سیگار را به زمین ا
اوضاع نامنظم - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 15:52
درب کمدش را باز کرد تمام وسایل را جا به جا می کرد یک آن ماند دنبال چه می گردد ،کلافه نشست روی تخت ،اوضاع حسابی بهم ریخته بود چند لحظه پلک هایش را روی هم گذاشت و تمام سعی اش را کرد تا حواسش را متمرکز کند . از پس بدتر از این هم برآمده بود دوباره بلند شد مشغول وارسی شد بین جیب های پیراهن و کت هایش ،دنب
تاثیر قند و لبخند - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 15:52
خستگی اش را در سه ساعت خواب خلاصه کرد ،روشنایی اتاق بیشتر امانش نداد بیدار شد ،کلافه از بی خوابی و عصبی از هزار حرف نگفته به پیروزی کوچکش لبخند زد ،لبخندی عصبی ،واقعا انگيزه و زمان شاد بودن نداشت ،جشن گرفتن هم زیاد روی بود ،کاشی باقی مشکلات هم حل می شد . شکر تمام شده بود قند را در چای حل کرد کمی بعد